تبليغاتX
شعله عشق

شعله عشق

تو سیب سرخ کدامین بهشت گمشده ای؟!!!باز با تو می شکند توبه ی آدم...

HOMEPAGE

E-MAIL

سلام به...

به روی زیباببها به طبیعت زیبا به چشمه ی زلال آب به نفسهای شقایق ها

به دریای بیکران به ستارگان آسمان به گلهای دشت و بیابان و به ماهیهای جویباران

و سلام به خلقت خدای ماهرویان که همه و همه در وجود تو خفته است...

چشمان تو زلال آب است نفسهایت مثل شقایق استواریت مثل کوه دلت مانند دریای بیکران

ای شاه ماهیان ای ماهرخ زیبا آرزو دارم روزی درمان قلب من باشی...

سلام به روی ماهت و اسم با مسمایت به روی تمام زیبایی ها و رخ زیبایت

به کمال و متانتت. در پرتو نگاهت زندگی میکنم به یاد تو نفس میکشم و برای تو زنده ام

ای مایه ی حیات من شاید ندانی بدون تو زندگی برای من زندانیست بدون زندانبان

کاش این اسیر و دربند زندان در کنار زندانبانی چون تو جان سپارد چه با شکوه خواهد بود آن مرگ...

 

با توام ای گلی از گلهای بهشت ای تمام آرمانها و آرزوهایم ای فرشته ی آسمانی و ای الهه قلبم

در محراب نمازم تو را می جویم تو را بعد از خدا عاشقانه می پرستم و در عمق نگاهت آرام میگیرم.

آرامش من در رسیدن به وصال توست ...

...ولی افسوس این خواب و خیالی بیش نیست من به خودم جرات نمی دهم که بگویم 

تو از آن من باشی و مطمئن هستم که این ممکن نخواهد بود

شاید در رویا سیر میکنم اما روزی خواهد رسید که از رویا بیرون آمده و به واقعیت می رسم

افسوس که آن روز خیلی دیر است چون رمقی نمی بینم و با دلی پژمرده به انتظار می مانم

 

شوقی در دلم به وجود آمده . شعله ای که در اولین دیدار در دلم افروخته شده

با خود می اندیشم با یاد تو و فروغ چشمان تو سر به بالین میگذارم شاید بتوانم روزی تمام وجودت را

تسخیر نمایم روز به روز زیباتر می شوی کاش می توانستم آوای مهر سر دهم اما افسوس

تو گلی هستی پرخار که هر وقت میل به جانبت کردم خاری به قلبم نشاندی..

کاش میشد این گل زیبا در گلدان خانه من جای می گرفت و همیشه از آن من میشد

 

تو عطر غم انگیز صبحی و من

                                                         خزان غم انگیز یک شبنم

تو روح لطیف نسیمی و من 

                                                         غمی کهنه و داغ بی مرهمم

+ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:23 رهاشده از قلب siavash |

                                  

                                          برای الهه ی ناز الهه ی عشق

                                  

  در عبور شرجی چشمان تو

                           دل پر از ادراک دریا می شود

  از تنفس تا خدا این بار هم

                          فاصله بازیچه ی ما می شود

  با عروج واژه های  شعر من

                          حس تو قد می کشد تا مرز نور

  انقراض نسل شب در دست توست

                         می رسی روزی به من نزدیک دور

  معجزه تفسیر ردپای توست

                      وقتی از عمق زمان سر می رسی

  می رسی و در همین اعجاز ناب

                     می رسد سر قصه های بی کسی

  ذهن خشک ابرها را تازه کن

                        از هوای ممتد بارانیت

                                                 

                                                  سیاوش

آرزویم این است سر در قدمش نهم و جان سپارم

آن قدر از عشقش بنالم و زاری نمایم که چشم و پیراهنم از خون دیده

چون اوراق آتشین گل سرخ فام گردد با اینکه یقین دارم مرا بهره ای از این خواست نیست

چون وضع من تا او مانند فاصله بین زمین تا خورشید و ماه است ولی

نمی دانم چرا نمی توانم با دانش به این امر آب به این آتش این دل

شیدا ریزم تا خاموش گردد.

فنا شدن در کنار تو زندگی است و زندگی بدون وجود تو یعنی فنا شدن

من همیشه با تو هستم حتی شبها وقتی که مژه هایم خسته از هم روی

هم می افتند ولی این کافی نیست میخواهم در شریانهای تو همچون خون روان باشم

دلم می خواهد همچون واژه ها در دهانت جاری شوم

دلم می خواهد در ضربان قلبت در وجودت در بطنت باشم

دلم می خواهد خودت باشم نه نیمی از وجودت

من باید با تو ...

                         ...یکی شوم عزیزم

 

وقتی من به یاد تو می افتم

مرا در راه رفتن پیش رفتن و اندیشیدن کمک و نیرو می دهی

عشقی عشق است که بدون تزویر و ریا باشد بدون تملق و دو رویی

عشقی که یک رنگ است رنگ آبی کمرنگ

کاغذهای سوخته یادگار نامه های از یاد رفته

خاکستری دلهای خسته ای که از عشق در شبهای طولانی

وسیاه رنگ تا سپیده دم نالیده اند

...و همان عشقی که با تمام سختیها برایشان زیباست 

 

+ شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 1:43 رهاشده از قلب siavash |

هم از این روست که از چشم هر ستاره بر گونه او اشکی میچکد و شب بر او می گرید و سایه

 هایش چیزی جز هول در دل او نمی انگیزد کلافه است و او را به خواب گذری نمی افتد گر چه

 مژه هایش در تشنگی خواب بدل به خارهایی خشکیده و گزنده. خار هایی که تنوری را می

 توانند شعله ور میکنند. خارهای چشم. خارهای چشم عاشق

 

ارامش مقدور نیست دل در تلاطم است نبض تند میزند چشم از بسیار گشوده ماندن در ماند

ه است پندار در پریشانی دست و پا میزند گوش نا چیز ترین چیز ها را می دزدد دستها هم قلاب

 شده اند . هیچت به اختیار نیست. دستها فرمان از تو نمی برند . دل ارام نیست .بیهوده پکری

 در زمان و مکان جایی نداری بی اهنگی بی تابی بی قراری دست روی قلبت می گذاری چه

 سخت می تپد این قلب.می بالد مجبوری ارام نفس بکشی چون ممکن است اگر به تمامی نفس

 را واهلی ممکن است حنجره ات را بدراند. این دیگر نفس نیست فریادیست مانده در سینه.

 بیابانی می طلبد. تو در قلاب زمان گرفتار امده ای و ماه در نمیاید...

 

 

در این چشمها چه نیرویی نهفته  بود. چه در خود نهان داشتند. چیست انچه نرم نرم به جان می

خلد ـ خلیده است و تا مرز باژگونی تو انرا حس نمیکنی .ذره ذره نورند. روشنایی اند روشنایی

را که می توان دید پس این چیست در تو نفوذ می کند اما نمی توانی در یابیش شعله است. اما

مگر شعله گم از چشم میماند . از کجای جان این نگاه بر می خیزد . گاه دردی به جان می بخشد

و گاه جان از شوق لبریز می کند.گاه در تردیدی کشنده منگت می کند و گاه در هجوم نا شناخته

های خود بی تابت می کند...

تو روزی با غمی سنگین ز شهرم کوچ خواهی کرد و من در لابلای خاطرات خویش  به یاد عشق پاک تو به نرمی گریه خواهم کرد و در عمق افق فریاد خواهم کرد که ای عاشق ترین عاشق سکوت سنگفرش یاد ها را یک زمان بشکن مرا یکدم به یاد اور که در تکرار معصوم نفسهایت نیازی خسته می جویم به هر جا می روی بی من و می در نغمه ئ گنگ احساست کسی را جستجو کن باز چه کسی در اعماق چشمان بلورینت تمام هستی اش را جستجو می کرد

امشب شب بارانیست که چشمانم برای التماس ماندنت می گرید.

وتو بی رحم و شتابان از کنار گونه های پر اشکم می گذری بی انکه توجهی به تحرک

قلب بی صدایم داشته باشی و می روی تا دور دستها تا بی نهایت و هرگز دیگر پشت سرت را

 هم نگاه نمی کنی و این چنین میگذری از بخت و اقبال خویش

بگذارتنها قصه عشق

اغاز فصل دو باره باشد

در خلوت شبهای بی تو

سهم من از رویای شیرین

  تنها خیالی ساده باشد

وقتی که خاموش است مهتاب شبانه

زیباترین احساس ناب شاعرانه

همچو زمان اندیشه ای نو

در لحظه های من بماند یادگاری

بگذار تنها قصه عشق

تعبیر این دیدار باشد

حجم تمام روزهای اخر ماه

چون ارزوهای بلند عاشقانه

مثل حضوراولین حس بهاری از شور و شوق سر شار باشد.

+ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:31 رهاشده از قلب siavash |